پایان روزهای سخت
جومونگ که چند روزه مراسم دعا راه انداخته بود اثرات ضعف تو چهره اش نمایان شده و در ادامه کار زوارش در میره و ولو میشه وسط
وزیر بو حالا و روز مردم جولبون و بی نتیجه بودن دعاهای جومونگ رو به گوموا میگه که وزیر خارجه جین یونگ به طرز عجیبی جو گیر میشه و میگه خدایان شما رو انتخاب کردن نه جومونگو همین روزهاست جولبون سقوط کنه گوموا میگه بقیه رو مسخره نکنید که مردم خودمون هم همین حالا و روز رو دارن میکشن و دستور میده تحریمها سفت و سخت پی گیری بشه تسو هم دوباره میپره وسط و میگه یه ارتش بهم بدین برم جومونگ رو بکشم گوموا میگه خواهشاً تو دیگه نمیخواد از این بلند پروازیا بکنی همون چند بار که جومونگ رو کشتی برامون بسه
وزیر بالگوئه به ملکه میگه از روزی که گوموا سر کار اومده دیگه کسی تسو رو تحویل نمیگیره و داره قدرتش کم میشه ملکه میگه خدا این جومونگو به زمین گرم بزنه که باعث شد بچه ام اینطور بشه و بلند میکنه میره دیدن تسو
اما تسو که حسابی از حرف باباش نامید شده در اوج عصبانیت سر میکنه در همین راستا ماوریونگ رو احضار میکنه و نهایت عصبانیتش رو نشون میده که اونهم هم از ترس لحظه به لحظه مرگ رو بیشتر احساس میکنه تسو بهش میگه که گفتی جومونگ مرده پس چطور زنده بود ماوریونگ میگه من به قبر پدرم خندیدم که گفتم اون مرده من گفتم اتفاقی براش افتاده که تسو شمشیر رو میزاره زیر گلوش و میگه تو هم تو زرد از آب برامون در اومدی و باعث شدی همه منو مسخره کنن ماوریونگ میوفته به التماس همین موقع ملکه میاد اونجا و میگه با کشتن این بنده خدا که کاری درست نمیشه ولش کنه بره مردم بیشتر بهت میخندن و خلاصه جون ماوریونگ رو نجات میده
ملکه به تسو میگه اینقدر حرص نخور هنوز هم فرصت هست که همین موقع نارو میاد اونجا و میگه عالیجناب میخواد بره مرز سرکشی و گفته تسو هم باهاش بیاد ملکه میگه دیدی گفتم بابات هنوز رو تو حساب میکنه زود برو آماده شو
یونگ پو هم که طبق معمول فکر میکنه همه چی براش بر وفق مراده سریع زره میپوشه و به هانگ دن میگه این روزها بابام دیگه بیشتر به من اعتماد داره و قراره به جای تسو من برام باهاش هانگ دن هم میگه سعی کن از فرصت خوب استفاده کنی که اینطوری نظر مساعد دربار هان رو نسبت به خود بدست بیاری
اما وقتی میرن جلوی تالار تا راه بیوفتن تسو رو وضعیت کامل میبینه و حسابی جا میخوره به ماجین میگه بیا بریم که اگه من شانس داشتم با کت و شلوار بدنیا میومدم .تسو بهش میگه خوب مثل اینکه تو هم میخوای افتخار بدی بهمون یونگ پو هم برای اینکه بگه من مثل تو خودمو جول نکردم میگه بله بابا خودش شخصاً ازم خواست باهاش بیام گوموا هم با یانگ جو میاد اونجا و سمت مرز جولبون راه میوفتن
تو مقرر فرماندهی جلسه تشکیل میشه و گوموا هم با توجه به وضع جولبون میگه باید بهشون حمله کنیم و به تسو و یونگ پو میگه یه تعداد رو بردارین و یواش یواش از روستاهای مرزی حمله رو شروع کنید که اونهام راه میوفتن
گوموا به خرزوخان که معلوم نیست برای چی زره پوشیده میگه برو جولبون به جومونگ بگو مثل بچه آدم بیاد تسلیم شه خودش و مردم رو به کشتن نده بهش بگو اگه تسلیم شه نمیکشمش و اگرنه تبعات کار به گردن خودشه
در قصر هم یوها و سویا چند روزه برای جومونگ بساط دعا پهن کردن و مشغولن سولان هم میبندشون و به هائوچن میگه خاک بر سر بویو کنن که خانواده دشمن تو قصر براش دارن دعا میکنن باید هم کشور اینطور دچار مشکل بشه هائوچن میگه ولشون کن بزار خوش باشن وقتی جومونگ مرد اینها هم میمیرن
جومونگ هم بی هوش افتاده تو تختخواب و حکیم باشی میگه حالا حالاییها بهوش نمیاد
دار و دسته جومونگ هم بیرون دم اتاق جمع شدن که موسونگ طبق معمول آیه یاس میخونه و میگه وضعمون روز به روز بدتر میشه و جومونگ هم که افتاده تو تخت حتماً نفرینمون کردن موگول هم میگه برای چی موج منفی میفرستی بد بیاری میاریم و خلاصه زمینه قبلی بینشون باعث میشه کار بالا بگیره و دست به یغه شن که موپالمو جداشون میکنه و میگه تو این وضعیت به جایی اینکه با هم دوست و هم فکر باشین مثل سگ و گربه به جون هم افتادین
تسو و یونگ پو هم شب امنیت مرز رو که ضعیف میبینن حمله میکنن بوبونو هم که مسئول اونجاست میره جلو و شروع میکنه درو کردن که نارو جلوشو در میاد اونهم که میبینه وضع خرابه و همه رو کشتن نارو رو میزنه و فلنگو میبنده .البته همون یه مقدار دوام اوردن نارو در برابر ضربات سنگین بوبونو با اون شمشیرش در نوع خودش جای تعجب داره
فردا صبح سوسونو و بویی یوم همراه کاروان وارد جولبون میشن و جومونگ میره استقبالش
Theme Designer : Ali Rahimi
Theme Publisher: Blog Skin
Theme Url: http://www.blogskin.ir
-->











































































































